تبليغاتX
به یادم می ماند، چه زود می شود فراموش شد

به یادم می ماند، چه زود می شود فراموش شد

دلای روزگار ما



روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن

از در نشد از پنجره زوري خودت رو جا نكن

آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن

وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا ميذارن

تو قتلگاه آرزو آدم كشي زرنگيه ...

شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه

دلخوشي هاي الكي،وعده هاي دروغكي

آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون ميكنن

دل ستاره ی منو از زندگي خون ميكنن

ستاره ها لحظه هارو با تنهايي رنگ ميزنن

به بخت هر ستاره اي آدمكا چنگ ميزنن

+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند1389ساعت 23:33  توسط hamed  | 

می ارزد ...


آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می‌ریزد، زندگی به رنج كشیدنش می‌ارزد

+ نوشته شده در  جمعه 15 بهمن1389ساعت 1:39  توسط hamed  | 

عشق مجازی


تا همین دیشب خیال می کردم بازی های اینترنتی منظورم تراوینه دوستی و محبت واقعی درونش وجود نداره و هر چی هست فقط برای پیشرفته اما وقتی اشک از چشام جاری شد فهمیدم که اشتباه می کردم . عشق رو حتی می شه داخل فضاهای مجازی پیدا کرد همون عشق واقعی ؛ شاید اسمش عشق نباشه اما من اسم و کلمه دیگه ای رو نتوسنتم روی این صمیمت و محبت خیلی فراوان بزارم . داستانی که براتون می گم مربوط به همین یکی دو ماه اخیر هستش که داخل بازی اینترنتی خشمگین تراوین اتفاق افتاده و نمادی از عشق و محبت و صمیمیت در این جامعه مجازی هست .


نمی خوام وارد حاشیه های تراوین بشم فقط در این حد توضیح می دم که این بازی یه بازیه تحت وب هست که توی اون یه دهکده می سازی و شروع به ساخت و ساز می کنی . نیرو می سازی و منابع مردمو غارت می کنی و غیره . وقتی خودم این جریانو خوندم اشکم در آومد الان هم دارم این مطلبو می نویسم خیلی ناراحتم ببخشید بیشتر از این نمی تونم ادامه بدم داستانو به نقل از  طرف دوم ماجرا براتون می نویسم .

اسمش محمد بود ، همین جا شناختمش تو دنیای مجازی تراوین حسب تصادف ۲۰ روز بعد از شروع بازی یه ده زد افتاد نزدیک پایتخت یا ده اول ما ، منم که دائم رو غارت بودم دهکدش رو فارم کردم .مکرر نامه میداد و از من میخواست که نزنمش اما کجا بود گوش شنوا… روزی ۵۰۰ تا نامه میداد منم کم کم به نامه هاش عادت میکردم .اما آخرین باری که حسابی غارتش کردم رفت دیگه پیداش نشد.۲ روز بعد دیدم از اکانتش یه نامه اومده که من پدر محمد هستم اگه میشه با این شماره تماس بگیرید و یا به این ایدی پی ام بدید و فقط همین نامه رو جواب ندید.


مشکوک شدم جریان چیه باز جواب ندادم تا اینکه دوباره نامه داد ومصرانه خواهش کرد که باهاش تماس بگیرم. گوشیو برداشتم و با شماره ای که داده بود تماس گرفتم ، راستش نه من فکر میکردم پشت خط واقعا پدر محمد باشه و نه ایشون تصور میکرد که من همسن و سال خودش یاشم .خیلی زود با هم صمیمی شدیم و اولش از این در و اوندر گفتیم تا صحبت به محمد رسید که بهویی دیدم که مثل بجه ها شروووع کرد گریه کردن ناراحت شدم و علت ناراحتیشو پرسیدم !! کمی که آروم شد گفت : آقا علیرضا محمد من سرطان خون داره و یک ماه بیشتر قرار نیست زنده بمونه …. وااای چی میشنیدم پسر بچه ۱۳ ساله ای که یک ماه بیشتر از عمرش نمونده یکی دو هفته ناخواسته اذیتش کردم وای خدای من چیکار میتونستم بکنم برا چند لحظه خودمو جای ایشون قرار دادم چشام سیاهی رفت و از این خیال بیرون اومدم میدونستم که این نوع از سرطان اونم تو این سن و سال رمقی برا یک تن نحیف بچه گونه باقی نمیذاره . پدر محمد میگفت آزادش گذاشتن هر کاری دوس داره بکنه و اون از بین هزاران گزینه بازی تراوین رو انتخاب کرده که من به اون شکلی که گفتم تنها دلخوشیش رو ازش گرفته بودم اون شب کمک کردم تا پدر محمد تا میتونه سرباز بسازه و فرداییش به پسرش بگه که سربازای منو زده داغون کرده و من خودم الان فارم شدم .
از اونجا که خودم دائما آنلاین بودم حواسم بود که کی میاد نزدیک ظهر بود دیدم حمله رو زد میدونستم چی کار باید بکنم ارتقا رو متوقف کردم و برا رسیدنه سربازاش گریز زدم تا بیاد منابع رو غارت کنه و ببره سربازاش اومدن و بردن و من خوشحال که تنها دلخوشی این پسر بجه در روزهای آخر عمرش رو بهش یر گردوندم کار من در اومده بود روزی ۳۰ بار حمله میداد و من باید جا خالی میدادم تا بیاد جمع کنه ببره تو این بین چه رجز ها که نخوند و چه چیزایی که بارم نکرد (البته کاملا مودبانه) جالب بود همه حواسششون بود که کی حمله میرسه منابعو جمع کنن و حمله رو دفاع کنن اما من ۲۴ ساعته حواسم بود که اگه محمد حمله زد براش منابع بذارم تا ببره حتی از دهات دیگه انتفال میدادم که یربازاش پروپیمون برگردن.و جالب تر اینکه هر دومون از این وضعیت راضی بودیم مخصوصا وقتی بهش نامه میدادم که بابا غلط کردم تو رو خدا دیگه نزن تو جوابش اشاره به ۱۰ روز پیش میکرد که اوضاع بر عکس بود عملا میدیدم داره کیف میکنه و منم از لذت اون سرشار از انرژی میشدم در حالیکه من ۱۷ ۱۸ تا دهکده داشتم اون داشت تلاش میکرد تا از من ده چیف کنه و من اتفاقا یه ده تپل براش آماده میکردم درست چسبیده به ده اول خودش و از این روند بی اندازه خوشحال بودم یک ماهی که پدر محمد گفته بود داره به مرز ۲ ماه میرسه و آرزو میکردم تا این روزها انقدر ادامه داشته باشه تا تمام دهمده هامو بدم محمد چیف کنه و هرگز روز آخر فرا نرسه .
اما ۲۰ روز پیش بهویی اکانت محمد حذف شد و من دیگر هیچ خبری از محمد نداشتم شماره ای که از پدرش داشتم گم کرده بودم در این مدت تو این بی خبری بودم تا اینکه امروز ایمیلی گرفتم از پدر محمد که قسمتی از متن اون اینطوری نوشته شده بود :
امروز هفت روز از رفتن محمد من میگذرد که گویی ۷۰ سال برای من گذشت . پسرک دوست داشتنی من که خدا نخواست تا بیش از این دردو رنج این دنیا را تحمل کند . سرم گیج رفت با اینکه محمد رو نه دیده بودم نه میشناختم اما تو این مدت به شدت بهش علاقمند شده بودم و به وجودش و کاراش عادت کرده بودم .فسمت محمد هم همین بود .
اشکم در اومد رفتم بیرون پشت خونم یه جنگل کاجه ۲ ساعت تو جنگل فدم زدم و هر لحظه تصویری خیالی از محمد که من ندیده بودمش تو ذهنم میومد تو دلم میگفتم پسر کاش بودیو من هر آنچه دل کوچیکتو راضی میکرد برات انجام میدادم کاش عمرت بیشتر به دنیا بود و کاش خارج از دنیای مجازی دیگر لذت های زندگی رو نیز درک میکردی تو دلم گفتم ای آنکس که ندیده شناختمت برو به خود خدا میسپارمت .
این نوجوان ۱۳ ساله گناهی که نداشت خداوند روحش رو سرشار از شادی و لذت ابدی قرار بدهد انشاالله
علیرضا پانزدهم آگوست ۲۰۱۰-۰۸-۱۴ استکهلم
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 0:50  توسط hamed  | 

هديه

هترین هدیه ی دنیا

خواستم از بهترین هدیه دنیا بنویسیم ، هر چه افکارم را متمرکز کردم تا به جای تمامی سلیقه های موجود که برای دستیابی به خواستگاهشان هدیه ای انتخابی می کنند نتوانستم ، خواستم بنویسم که برای تمامی موجودات عالم هدیه ای فراهم آمده که با داشتن آن  غرق شوق می شوند نتوانستم ، خواستم بنویسم  تنها چه هدیه ای می تواند از میان سیل سلیقه های گوناگون عالم مناسبترین ،  هدیه باشد ، هدیه ای نظرم را جلب نکرد . چه هدیه ای باشد که به لحاظ کیفی بهای مادی  نداشته باشد ، و در ارزشش خللی یا زللی امکان نیابد . آن چه هدیه ای می تواند باشد که در هنگام دل بریدن ها ، نا ملایمتها ، سختیها ، مرارت ها ، تنگنا ها و هزاران بدبختی که گریبان این انسان امروزی را گرفته ، آن بهترین هدیه به انسانی که به قدر صد سال عمر نمی کند ولی به اندازه هزار سال غصه و غم در دلش می نهد چیست ؟

 خواستم بنویسم که به سوال درونی ام نیز پاسخی داده باشم  نشد ، خواستم بنویسم از تمامی این مشقتها ، این احساس به طرز عجیبی در تار و پود انسان رخنه می کند و در آنی به ساحل امن آرامش می رساندت و  این همان بهترین هدیه ایست که از ندای درونت ، این یاور همیشگی ایت به تو الهام می شود و تو را از سنگلاخ نیستی رهایی ات می بخشد . 
خواستم بنویسم بهترین هدیه ای دنیا را خودت می توانی به خودت هدیه کنی و آن هدیه  امید است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 23:19  توسط hamed  | 

سکوت

 

 

سکوت تنها دوستي است که هرگز

خيانت نمي کند

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 17:16  توسط hamed  | 

بی عنوان

 

ارزش نوشتن نداره ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 23:8  توسط hamed  | 

چندی با خدا

خدای من!!!

 

۲۲سال گذشت-۲۲سال گذشت و۸8فصل و 2۶4ماه و۸۰۳۰روز...

 

خدای من سالها گذشت، از روزی که تو مرا آفریدی و به زمینت فرستادی

 

 تا من پی اختیارم تو را بیابم و برای تو زندگی کنم.

 

نمی دانم! چگونه است؟

 

چگونه است که پس از همه ی این سالها هر چه کردم دیدی

 

 و هر چه بخشیدی

 

وعفو کردی ندیدم.

 

چگونه است که همچنان دوستم می داری و به محبت می خوانی ام؟

 

چگونه است که هرگز از تو نا امید نمی گردم؟

 

این چه رسمی است خدایا؟

 

خدای من آوای ملکوتی توست که مرا می خواند. تو مرا می خوانی که بخوانمت؟

 

این منم ، این منم خدای من،با عشقی که هر سال بزرگ وبزرگ وبزرگتر می شود.

 

این منم با هزاران امید به سالهای پیش رو...

 

پروردگارم بندگی ام را بپذیر،التماس مرا بشنو،بگذار هر روزم رویایی باشد باور کردنی،بگذار هر روزم

 

عشقی باشد دست یافتنی...

 

در هر لحظه لحظه ی زندگیم مرا در یاب...

 

و من امروز در پس همه ی این سالها زندگیم را از سر گرفته ام

 

 تا بار دیگر عشقت را در قلبم و روحت را در سراسر وجودم ((((بیابم))))....

 

خدای من نمی دانم تا به کی در این جسم زمینی خواهم زیست

 

 اما می دانم ، می دانم که روحم همیشه و همیشه برای تو و عشقت خواهد زیست.....

 

پروردگار من در رسیدن به قله ی رفیع انسانیت

 

در کنارم نگهدارم باش و مرا حتی به قدر یک تنفس تهی از عشق مگردان...

                                                                                           

                                                                                            "حسین عزیز"

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 فروردین1389ساعت 19:26  توسط hamed  | 

خدایا ...

 

خدایا!کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای دوستی

 دراز شده بود بگیرم،لمس کنم و ببوسم!کاش دستهای تو لمس کردنی بود

کاش می توانستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر

است بگذارم و زار زار گریه کنم؛برای خودم،برای تمام کارهای بدی که کردم

،برای تمام شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛ برای تمام وقتهایی

 که یادم رفت آسمان آبی است. که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟

 خدایا! مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و مثل

 کبوترهای تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم

خدایا! دستم را بگیر! اگرتو نگیریشان، من می افتم، می شکنم و می میرم

خدایا! دوستت دارم.آنقدر که...اصلا چرا بگویم؟! خودت بهتر می دانی

پس

 شب به خیر خدای مهربان من

: بگذار باز هم بگویم

دوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛ دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اسفند1388ساعت 0:36  توسط hamed  | 

زمان لازم است با صداقت ...

 

 

گذشته ی بد من و تو با آب دریا هم پاک نمی شه ...

می خوای چیکار کنی؟ معجزه!؟ اونم تو چند دقیقه؟!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 اسفند1388ساعت 22:35  توسط hamed  | 

سکوت

 

بی آنکه بگویم

از سکوتم می دانی

که چقدر برایم با ارزشی

شاید نتوانی از نگاهم بخوانی

شاید سکوت بهترین راه برای ...

گفتن راز های نهان است

بر من خرده نگیر !!! بی آنکه بدانی حرف های ناگفته ام را

در سکوت به تو گفته ام ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 اسفند1388ساعت 22:56  توسط hamed  | 

یادت بخیر

 

سهم ما هم يك يادت بخير ساده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اسفند1388ساعت 23:25  توسط hamed  | 

بدون شرح ...

 

 

p

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اسفند1388ساعت 23:9  توسط hamed  | 

تصور...

 

مرا اينگونه بر ذهنت تصور کن :

 کمي خسته 
کمي تنها , کمي از فکر ها رفته, کمي دلتنگ
کمي از کوره در رفته , کمي از مرز ها رانده
کمي شادم , کمي غمگين , ولي باشد همي رنگين 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 23:10  توسط hamed  | 

کودک درونم

        

مدتی است که کودک درونم تلخ شده ...

تلخ تلخ

وقتی همه ی شیرینی هارا از آدم بگیرند

 جز تلخی دیگر چیزی نمی ماند

پیش ترها تلخی هایم را می نوشتم . سبکتر می شدم ...

اکنون می ترسم با یاد آوری گذشته تلخی هایم بیشتر شوند.

 اینجا هم مثل بچه ای است که هیچگاه بزرگش نکرده ام.

  نه با هم خندیده ایم و نه با هم گریسته ایم. گویی دو غریبه ایم ...

  حالا عادت کردن هم کمی سخت است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 0:31  توسط hamed  | 

...

 

و دیگر هیچ و دیگر سکوت ...

                             و به یادم خواهد ماند ...

                                           که چقدر زود می شود فراموش شد

                  مثل خاطره ها

+ نوشته شده در  جمعه 7 اسفند1388ساعت 23:34  توسط hamed  | 

کاش کودک بودم ...

     

  کاش کودک بودم ...

 

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ،

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم

 ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش میكردم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 22:51  توسط hamed  | 

...

 

خاطره هایی هستند که هرگز از یاد نمی روند ...

تنها می شود آنها را با دیگری تکرار کرد تا در ذهنت رنگ ببازند ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 17:34  توسط hamed  | 

دروغ می گفتی ...

 

گفتی دلم رو بهت دادم ... ولی ندادی!

گفتی دوستت دارم ... ولی نداشتی!

گفتی خیلی برام عزیزی ... ولی نبودم!

گفتی خاطرت برام خیلی با ارزشه ... ولی نبود!

گفتی فقط داداش توام ... ولی نبودی!

گفتی همیشه داداشت می مونم ولی نموندی!

گفتی به خاطر تو ... ولی عمل نکردی!

هر چی گفتی تو خالی از آب در اومد داداش جان ...

کاش می تونستی بفهمی چی تو دلم میگذره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 13:27  توسط hamed  | 

جذاب

درياچه كليلوك

http://marshal-modern.ir/Archive/8194.aspx

درياچه كليلوك آنقدرجذاب و عجيب است كه مي توان تصور كرد متعلق به كره زمين نيست. اين درياچه پر از فلزات سنگين است و تابش آفتاب داغ تابستانی و تبخیر آب آن، بلورهايي از این مواد معدني و فلزات را به وجود مي آورد كه در گودال هاي كوچك، نور را در رنگ هاي سبز و آبي بازتاب مي دهند .اين درياچه يكي از بزرگترين ذخاير مواد معدني مانند سولفات هاي سديم، كلسيم و پتاسيم، همچنين هشت نوع فلز سنگين مانند نقره و تیتانیوم.

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 13:25  توسط hamed  | 

پا روی دل بگذار و بگذر ...

 

شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان , افسانه می گفت :
پا روی دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر!
این دل که می لرزد میان سینه ی تو
این دل دریای وفا و مهربانی است
این دل که جز با مهربانی اشنا نیست
این دل , دل تو دشمن توست
زهرش شراب جام رگ های تن توست
این مهربانی ها هلاکت می کند
از این محبت های بی حاصل حذر کن
اندوه بر اندوه افزودن روا نیست
دنیا همین یک ذره جا نیست
سر زیر بال خود مبر بگذارو بگذر
پا روی دل بگذار و بگذر


+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 0:47  توسط hamed  | 

فکر می کردم ...

 

فکر می کردم با معرفت تر از این حرف ها باشی!

دیگه هیچ وقت نیا اینجا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 23:21  توسط hamed  | 

...

 

دنیام ساکته

زنده ام، اگر چه سرد

پس روی سنگ قبرها

به دنبال من نگرد!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 23:18  توسط hamed  | 

تو که نمی فهمی ...

 

فریاد

 خانه ام آتش گرفته است،آتشی جانسوز

هر طرف می سوزد این آتش

پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

 

من به هر سو می دوم گریان

در لهیب آتش پر دود

 

وز میان خنده هایم تلخ

و خروش گریه ام ناشاد

از درون خسته ی سوزان

می کنم فریاد ای فریاد ای فریاد

خانه ام آتش گرفته است آتشی بی رحم

همچنان می سوزد این آتش

نقش هایی را که من بستم به خون دل

بر سر و چشم در و دیوار

در شب رسوای بی ساحل

 

وای بر من،سوزد و سوزد

غنچه هایی را که پروردم به دشواری

در دهان گود گلدان ها

روزهای سخت بیماری

 

از فراز بام هاشان شاد

دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب

بر من آتش بجان ناظر

در پناه این مشبک شب

 

من به هر سو میدوم گریان

ازین بیداد می کنم فریاد ای فریاد ای فریاد

وای بر من،همچنان می سوزد این آتش

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان

وانچه دارد منظر و ایوان

 

من به دستان پر از تاول

این طرف را میکنم خاموش

وز لهیب آن روم از هوش

 

زان دگر سو شعله برخیزد بگردش دود

تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود

 

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر

صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

 

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب

مهربان همسایگانم از پی امداد

 

سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد

می کنم فریاد ای فریاد ای فریاد...

                                  اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 19:54  توسط hamed  | 

آینه ...

 

آینه‌ي شكسته‌‌ای دارم...

هر گاه دلتنگ می شوم، صدايم را می جویم در آن.

در سال‌هاي خاكستري و سال‌هاي بازنيامده. و ساعت‌هاي بازايستاده در رگ‌هايم.

آينه‌ام را از جیب پيراهنِ حرف‌هايي كه هرگز نگفته‌ام، بيرون می‌آورم،

و... نگاهم را به سفري طولاني مي فرستم.

دیگر شکل‌خود را نمی شناسم. اين من نيستم.

سال‌هاي سال است تصويري از باران... در چشم‌هايم مانده است و تغييري نمي كند،

با خطوطي از ردپاها

و صدايي شبيه به آن‌چه كه در صدف‌هاي دريايي مي شنيدم.

اين تصوير من نيست، باور كن اين تصوير من نيست.

تصوير من لاي چندين تصور شگفت‌انگيز از خودم گير كرده است.

نمي دانم اين خطوط منظم، آيا دنباله‌ي لبخند من است؟

يا رد دشنه‌هاي زير پيراهن است؟!

يا شايد سفينه‌اي در خوابم فرود آمده است؟ نمي دانم...!!!

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 19:12  توسط hamed  | 

باز هم برای تو ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 18:27  توسط hamed  | 

تعطیل

تا اطلاع ثانوی در این وبلاگ تخته شد ... !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 23:33  توسط hamed  | 

مروارید...

دل من

صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 0:26  توسط hamed  | 

...

 

رنج هایی کشیده ام
تا تو را به سنگفرش های برهنه دلم برسانم.
اینجا که فصل ها بی "تو"
تکراری و بی حوصله٬
رنگ خاکستری
می گیرند٬
شبانه کابوسهای مرده ام را
دفن می کنم.
هیهات از ناله های بی جواب !
آسمانی می خواهم تا برایت
از دل بی انتهایش
ستاره ها را
حراج کنم.
دست هایی را می خواهم تا مرا به عرش چشمانت
برساند
وآنجا تبلور عشق را
با چشم های بی حسادتم
تماشا کنم.
این روز های بی کفایت٬
دقیقه ها را فنا می کنند...
ومن
در حسرت یک جمله تازه ام
تا باور هایم را
خنجر نزند...
مدت های مدیدی است که
ستاره ات را
دیگر در شب های پوسیده
پیدا نمی کنم
گویی کهکشانها هر چه ستاره است را
در خود فرو داده اند...!
امشب٬ باز هم حوصله ام
فواره خون می سازد...
امشب ٬
تب فاجعه ندیدنت دوباره
دستانم را می لرزاند...
امشب٬
هنوز هم آسمان ابریست و
من می دانم امشب هم
مثل تمام شب های خاکستری بارانی نمی بارد...


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 12:59  توسط hamed  | 

باز هم بی عنوان ...

 

این هم ۵ روز و ۶ شب نشا نه ی بی علا قه و بی تفاوت بودنت نسبت به من ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 19:50  توسط hamed  | 

روز مبادا...

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند
نه باید ها
...
مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم
:
باشد برای روز مبادا
!
اما

در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد
!
وقتی تو نیستی

نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها
...
هر روز بی تو

روز مباداست
!
+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 21:2  توسط hamed  |